
باران می آید ... باز صدای ردپای آن پسرک را میشنوم ، گویند کسی او را ندیده ، آخر فقط شبهای بارانی ، درست لحظه ای که دلها گرفته میشود ، در تاریکی ، سنگ فرشهای خیابان را طی میکند ... کوله ای با خود دارد ، گویی هزاران حرف نگفته را به دوش میکشد ...!!!
باران می آید ... و باز غم نبودنت را به آغوش تنگ میفشارم ، هوای اینجا از وقتی که رفته ای بارانی است و کودک ذهنم با کوله بار خستگی هایش همه جا به دنبال تو می گردد شاید در آشفتگی باران نشانی از تو پیدا کند ...
باران می آید ... باران ، همان اشکهایست که از چشمانم سرازیر میشود. دست خودم نیست ، صدای تیک تیک ساعت داغ نبودنت را به رخ دلتنگی هایم می کشد ، حق دارم که گریه کنم .
باران می آید ... و تنها دلخوشی من ، رنگین کمانی است که از گیسوان باران خورده تو تا صحن مه آلود چشمانم پل می بندد .
باران می آید ... حسرتهایم را امشب میگذارم پشت در . بیچاره رفتگر ، چه بار سنگینی دارد !

پريشان كن سر زلف سياهت شــــانه اش
با من
سيه زنجير گيسو بـــاز كن ديوانـــــــــه
اش با من
مگو شمع رخ مـــــــــه پيكران پروانه هــــــا دارد
تـــــو شمع روي خود بنمـــــا بُتا پروانه اش با من
كه مي گويـد كه مي نتوان زدن بي
جـام و پيمانه
شراب از لــــعل ميگونت بده
پيمـــــــانه اش با من
مگرنشنيده اي گنجينه در ويــــــرانه جـــــــــا دارد
عيان كـن گنج حسنت اي پري ويـــرانه اش با من
ز شورعشق ليلا در جهان مجنون شد
افسانــــــــه
تو مجنونم بكن از عشق خود افســانه اش با من
بگفتم صيد كـــــــردي مرغ دل نيكو نگهــــــــدارش
سر زلفش نشانـــــم داد و گفتــــــــــا لانه اش با من
ز تــــــرك مي اگر رنجيد از من پير ميخــــــــانه
نمودم تـــوبه زين پس رونق
ميخــــــانه اش با من
پي صــــــــيد دل ِ آن بلبل دستان سرا
"نرگس"
به گلزارغزل دامي بگستر دانـــــــه اش با من

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پر طراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد را به تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را از درگاه خداوند متعال و سبحان برای شما عزیزان مسئلت می نمایم.

سیگارهایم .... !
پوکه هایی خاطراتی است که شلیک میکنم وسط مغزم .... !!
میکشد مرا ، اما شاید تو را فراری دهد از ذهنم .... !
همه را خطا زدم ....!!
پاکت بعدی .... !

عزیزم دوستت دارم و از تکرار این حرف نه تنها خسته نیستم بلکه به خود می نازم و بازهم فریاد خواهم زد که : دوستتدارم.
تو مال منی و من ترا ای امید زندگی از زلال آیینه ها می شناسم ، ای آشنای قلبم عاشقانه ترا می پرستم و دوستتدارم ، هرگز آن روز مبادا که با من نغمه ی تلخ جدایی بخوانی و از من دور شوی .
پس این عشقی را که با وجود من و تو در سینه هایمان جان گرفته است در رفتن هیچکدام از ما نمیرد ، پس بیا تا دست در دست هم دنیای آرزوهایمان را بسازیم و زندگی رابا همدلی و همزبانی آغاز بکنیم تا هیچگاه سایه یأس و نا امیدی بر زندگیمان نیفتد.
ای غریبه دیر آشنای قلبم دوستتدارم.
« ای ز عشقت عالمی ویران »

دستم می لرزد قلبم می تپد ، قلم ناتوان و زبانم عاجز از آنچه در دل دارم روی کاغذ آورم سر انجام در کلبه ی عشقم را می گشایم و سلامهایی پاکتر از گلهای بهاری را نثارت میکنم و تو را برای همیشه دوستدارم.
من عشق را سکوت ، سکوت را امید ، امید را در تو ، تو را در دل ، دل را بخاطر تپیدن ، تپیدن را بخاطر دل ، دل را بخاطر دوستی و دوستی را بخاطر تو دوستدارم.
« بزرگترین آرزوی من این است که کوچکترین آرزوی تو باشم »
♥ وبلاگم دوساله شد ♥

در امتداد گل چیدنت ، دستهایم انگار ورق می خورند ، شاید اشتباه میکنم . اما اگر دوباره به خواب من بیایی ، با همان پیراهن شیری رنگ ، با یک مشت گلهای نرگسی ، که بی قرار زمستان برفی اند ، برای از خواب پریدنم نقشه ای نخواهم کشید .
درست یک
روز از جداییمان میگذرد ، دلم برای با تو بودن تنگ می شود ، هنوز میانه ام با
گیتارم بد نیست . گیتاری که هیچ وقت جز برای تو صدایش در نیامد.
دستانم انگار می لرزد و من زیر سقف تاریک اتاقم صدای دوستت دارم های تو را نقاشی
میکنم ، و گاهی با خود خیال تو را به آغوش تنگ میفشارم .
اشک هایم سرازیر میشود بی آنکه بخواهم در کنارم باشی ، اما باز هم تو را میخواهم ...
تویی که
چیزی جز درد و عذاب را از من به یادگار نبردی ...
اما فراموشم نکن ، تویی که ثانیه های نبودنت قرار از دل بی قرار من ربوده ، نمیدانم
به کدامین واژه بخواهم که برگردی...؟!
باز با همان نگاه لرزان همیشه ، کنار پنجره اتاقم به نظاره آمدنت ایستاده ام ...
چقدر امشب بوی نیامدنت را می دهد .
دلواپسم ، کاش فردا بود.

دوباره شب ....
دوباره یه من ....
دوباره صدای گیتارم ....
و باز تنهایی ....
و سیگار که سر و ته
روشنش کردم ....
می بینی که چطور ؟؟
آخرین رفیقم را
به اشتباه سوزاندم ... ؟!؟!

آنچه در مدت هجران تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
"حافظ"
به ساعت نگاه میکنم ...حدود ساعت چهار بعد از ظهر است و چیزی جز یاد تو سیم های گیتارم را به صدا در نمی آورد و حنجره ای که فقط برای تو میخواند ... در کنار پنجره ای که رو به جاده ای بی انتهاست به نظاره آمدن تو نشسته ... توئی که چشمانت خود ماه مهر است ...
راستی ، آن روز که تو رفتی درختی کاشته ام ... درست بیست و پنج سال پیش ... سیب است ، به رنگ لبانت سرخ ، مانند خنده هایت شیرین و شبیه بچگی هایت ملس است ...!!
در امتداد آن گلهای نرگس کاشته ام ... یادم رفت آخر اینجا تمام فصل هایش زمستان است ، نرگسی هایش همه بوی تورا دارند ، ولی نمیدانم امروز کلاغ های بام خانه ام چرا آواز نمیخوانند ؟ فکر کنم آنها هم افسرده شده اند و فقط به آوازهای دلگیرم گوش میدهند .
احساس میکنم چشمهایم کبود شده اند . شاید از خوابهایست که می بینم . خوابهایی که رفتن تو را برایم تکرار می کنند. خوابهایی که هرشب فانوسی بجای تو کنار مزار غریبم بدون تبسم گریه میکند ، فانوسی که خجالت می کشد شعله هایش را سوسو برقصاند.
راستی اگر روزی خواستی برگردی با خود برایم مقداری رنگ بیاور ، میخواهم لحظه آمدنت را نقاشی کنم ... آخر اینجا تمام رنگ هایش سیاه است ...
یادم رفت که بگویم اینجا همیشه ساعت چهار است ... درست همان لحظه ای که تو رفتی ....!!!
گاهی وقتها تنهایی آنقدر با ارزش است که حتی در را به روی تو باز نمیکنم ، تویی که سالها انتظار آمدنت را کشیده ام ... !!!
این تنهایی من کی به پایان می رسد ... نه ... نه ... ای کاش هرگز به پایان نرسد .
حتما با خود میپرسی چرا ؟؟؟
آخر ، اگر تنهایی هم نباشد قصه های غصه هایم را برای چه کسی بازگو کنم ، چه کسی شب را با من تا صبح به سر کند ! ... تنهایی هم خوب است چون هر روز داغ نبودنت را مثل همیشه به رخ دلتنگی هایم میکشد و هر لحظه غم نبودنت را برایم دیکته میکند ، و نمره من بازهم صفر میشود ....هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام..!!!
هر روز با خود میپرسم امروز چندمین روز است ...!؟؟ نمیدانم ...حساب روزهایی که بی تو گذشت را از دست داده ام به تکراری گنگ افتاده ام ، واقعا نمیدانم ...!
نه ... این هم نشد تنهایی های من بزرگتر از آن است که در این ورق کر و لال جای شود ... میگذارم در دلم بماند ... حوصله نوشتن ندارم باشد برای وقتی دیگر ...
اما چقدر برایم تازگی دارد روزهایی که به امید آمدنت دلخوش نیستم ، شبهایی که از نیامدنت دلگیر نمیشوم ، بی کسی هم عالمی دارد !!!
در باز و بسته شد !
حتما باز باد شوخی اش گرفته ادای آمدنت را در می آورد !
