نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1393/09/20 توسط سعید |

می خواستم اگر روزی مرتکب کتابی شدم هم برایش مقدمه ای بنویسم و هم اسمی خاص پیشنهاد کنم ، روی اسم خیلی فکر نکردم ولی عناوین زیر بدون هیچ زحمتی به ذهنم رسید :

لیلی و پنجشنبه عزیز - لیلا و این همه آسمان - باز هم لیلا - دست خودم نیست لیلا - نامه های نازک تر از پنجشنبه های لیلا - من ، لیلا و ابلیس باران خورده - لیلی همیشه دیر می رسد - نازکتر از لیلی - از آن همه آسمان لیلا و ...

دیدم همه عنوان ها بدون آنکه بخواهم یا با لیلا شروع می شوند یا با لیلا ختم می شوند.یک نوع لیلا زدگی در این نوشته هایم هست ، در این متنها علاوه بر لیلا ، باران هم فراوان است ، پس به این نتیجه رسیدم که بد نیست اسم کتاب را بگذارم « لیلا زدگی در باران ».

گفتم بد نیست مقدمه آن کتاب را کسی دیگر بنویسد.که من این کاره نیستم ، اگر میتوانستم مقدمه بچینم که روزگارم این نبود . مشکل این است که بی مقدمه عاشق می شوم.

اصلا مرا چه به نوشتن ، میگذارم برای وقتی دیگر ، بهتر است در دنیای لیلا زده ام همیشه سر به زیر باشم و نگاه هایم را از مردم بدزدم تا کسی نفهمد که عاشقم.

نمی دانم چرا الان حس خوبی ندارم ، حالم خوب نیست یاد روزگار شیمیایی کسی افتادم که همیشه می گفت : فراموش نکن ، چشمهای من و تو از فرط خمیازه پیر شده اند ، پس بهتر است بروی و کمی بخوابی ، خدای فردا بزرگتر است....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1393/08/20 توسط سعید |

شاید تو هم حس کرده ای این روزها کمی عجیب تر از همیشه ام . گاهی برای اینکه جواب سلام تورا ندهم به خودم سلام میکنم . گاهی کمتر از دیروزم ، بیشتر از فردا . این روزها خودم را در چشمان کسی گم کرده ام .

همین دیشب حس غریبی که مرا با خودش بزرگ کرده و به اندازه تو دوستش دارم می گفت:« بیا و امشب را تعطیل باش. » من هم پنجره ها را بستم ، پرده ها را کشیدم ، نشستم و جورابهای پاره ام را شستم و در حدود نیم ساعت آنها را اتو زدم .

آن قدر خسته شدم که رفتم و با کفش های پارسالی ام چند ساعت حرف زدم . راههایی را که با هم رفته بودیم مرور کردم ، کوچه هایی را که یک نفس دویده بودم ، چراغ قرمزهایی که به من خندیده بودند ، صندلیهایی که تحملم کرده بودند ...

این روزها احساس میکنم کمی عجیب تر از همیشه ام . کمی نجیب تر.

ولی نه ، باور کن من همان آدم هر روزی ام ، همان آدم ساده ام، با کت و شلواری که رنگش را فراموش کرده است . آدمی با خنده هایی خیس که به درد قاب گرفتن نمی خورند ، با همان اسم ، همان امضای کهنه ، همان لهجه بارانی ، همان همیشه ساکت ، همان تلاطم خاموش ، همان که همیشه از روزنامه ها بی خبرم و از کوچه همسایه ها هم ، و هنوز درگیر کاغذ پاره های نرگس ام ...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1393/07/08 توسط سعید |

مگه میشه باشی و تنها بمونم
محاله بذاری محاله بتونم
دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره
هنوزم به جز تو کسی رو نداره
عوض می کنی زندگیم و
تو یادم دادی عاشقیم و
تو رو تا ته خاطراتم کشیدم
به زیبایی تو کسی رو ندیدم
نگو دیگه آب از سر من گذشته
مگه جز تو کی سر نوشت و نوشته
تحمل نداره نباشی
دلی که تو تنها خداشی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1393/04/18 توسط سعید |

چقدر امشب بوی نیامدن تو را می دهد.

حالا من ایستاده ام اینجا ، درست رو به روی کوچه ای که به تو ختم می شود.

با همان نگاه لرزان همیشه.

با شال گردنی که باد به هر سو می رقصاندش . شال گردنی ای که بوسه های تو را در آن پیچیده ام.

بوی دوباره نیامدنت ، تمام دلم را می لرزاند . مدام دعایت میکنم و آهسته بدون آنکه بادهای سرگردان بفهمند ، بی انصافی ات را زمزمه می کنم.

چقدر این شب ، بوی نیامدنت را می دهد. دلواپسم ، کاش فردا بود.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1393/02/29 توسط سعید |

نامه ، همان عمری است که تا اینجا به دوش کشیده ای . همان حرفهای « تا » شده ، با دست خطهایی که مثل سرنوشت محتوم من و تواند.

در نامه های بعضیها ، چهر هایشان گل میکند ، خنده هایشان، گریه هایشان .

چهره خیلی از نامه ها شبیه هم است.

دلتنگی ، حرف اول هر نامه است و در همه نامه ها ، کلماتی از روی خجالت « جا » می افتند. کلماتی از روی حسادت تکرار می شوند. خیلی از نامه ها، به مقصد نرسیده تمام می شوند. هیچ وقت نمی شود حرفهای دلت را در نامه ها به امانت بگذاری ، به خصوص اگر دل شکسته هم باشی!

خیلی از نامه ها بوی غربت می دهند ، مثل نامه ای که قبل از شهادتین می نویسی. اصلا من معتقدم نامه همان صندوق بسته آرزوهاست ، یا شاید همان قبرستان نگاههای قدیمی است و حرفهایی که اگر آشکارا بزنی ، سرخ می شوی.

راستی اگر روزی نامه ها تمام شوند، کدام شاعر حس شاعرانه اش گل می کند؟

اصلا چرا من نامه ای برای تو ننویسم:

« سلام خوبم ! به اندازه نگفته هایم دوستت دارم ، خداحافظ »

نوشته شده در تاريخ شنبه 1393/01/02 توسط سعید |


نیستش
نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه تورو نداشتن
تو گیرو داره :
” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه ؟
که جونه دله کبوتر بتپه
که با شما از جونه زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دله من
دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/12/26 توسط سعید |


گریه هامو نگه داشتم تا بیایی ...

فاصله عمرمو تلخ کرده کجایی ..؟

قد این سالها بی قراری کشیدم ...

                                           از جدایی ...

هفته های غم انگیزمو میشمارم ...

من که دست بر نمی دارم از انتظارت ...

واسه آوای بارون دلم تنگه برگرد ...

                                          بی قرارم ...

نوشته شده در تاريخ جمعه 1392/12/23 توسط سعید |

این روزهایم تلخ میگذرد ...

گویی هزاران سال از من دور شده ای ...

امشب قلم زیباتر از همیشه زیبایی اش را می رقصد و این منم مست از شرابی که نخورده ام ، چشمان شهوت آلود تو را نقاشی می کنم ... گیسوان رها شده ات در باد را ...

امشب فاصله ها را قدم میزنم ... فانوسی برایم بیاور که گیسوان آویزان شب دارد خفه ام میکند ...

از خودم میپرسم تو کدام تکه گمشده منی ؟ ... که نبودنت خواب را از شبهایم ربوده و دوریت لبخند هایم را ...

امشب میخواهم خودم را با طناب بغض خفه کنم ... دیگر طاقت این همه دوری را ندارم ، اما قبل از همه چیز میخواهم بی پرده صدایت بزنم ، با لهجه خیس بارن و زیباتر از دیروز زمزمه کنم که :

ای گل نر گس ام ، تو را به اندازه باران و بابونه ، که تو را به اندازه تمام گیسو پریشان دنیا دوست دارم ...

                                                                                                                   خداحافظ ...

نوشته شده در تاريخ شنبه 1392/12/10 توسط سعید |

باز امروز خاطراتم بوی نیامدنت را می دهد ، و باز کودک خیالم در گوشه ای معصومانه زانوی غم را نوازش می کند ...

حکایت من و خاطرات و آن طفل معصوم ، غریب تر از این حرفهاست ، حکایت به چشمان ناسروده ی کسی دیگر می رسد.

کسی که قلم یارای وصف و زبان گویای زیبایی او نیست ، گویی نسبتی با قبیله لیلا دارد ...

هر روز ساعت چهار ، درست آن لحظه ای که رفتی ، کنار پنجره اتاقم به نظاره آمدن تو نشسته ام ...

تویی که می دانم تا بهار بر می گردی ..!

باور می کنی سالهای دوری است که : « دیشب نخوابیده هایم » چیزی از جنس رویا و کابوس در من است - رویایی که در آن هر شب از من دور می شوی ...!

باز شنبه هایم دلگیر تر از جمعه های باران زده زمستانم است ...

سرت را به درد آوردم ...

باید بروم ...

و هنوز نمی دانم در کجای دفترم ، واژه های زمستان ، تنهایی ، غم ، هجران و یک انتظار عبث را به تصویر کشیده اند و چند سوال ساده دیگر !!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1392/11/15 توسط سعید |

در گیر این حال پریشونم

قلبم بدونه تو چه بی کسه

اونقدر ازم دوری ، ببین حتی

صدام به گوش تو نمی رسه

درگیر این غصه شده قلبم

آرامش من رو به هم زدی

امشب ببین اشکامو تو چشمام

با بستن چشمهات به هم زدی

درگیر این حال پریشونم ...

.: Weblog Themes By Nava web :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر

دانلود فیلم